داستان حلوای نسیه!
به ادامه مطلب بروید ...
مردي از حلوافروشي درخواست کرد تا يک کيلو حلوا به او نسيه بدهد، حلوافروش گفت: بچش که حلواي عالي است.
مرد گفت: من روزه هستم و قضاي روزه سال پيش را دارم.
حلوا فروش گفت: به خدا پناه مي برم از اين که با تو معامله کنم. تو قرض خدا را يک سال عقب مي اندازي با من چه مي کني؟
[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 12:49 ] [ karikator4 ]
[ ارسال نظر(0) ]
